غم تنهايي

گرچه من قاريم،اختيارم هست دست دوست،اينكه گويم كه بينم كه شنوم همه دست اوست

...

+ به يادگار مانددر سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390به لحظه ي 19:5  توسط غم تنهايي | 

هي عنكبوت غم، نتن بهر من تار غصه

كه پروانه ي دل من بالاتر از تو به سوي اوج پرواز مي كند

خيالت را خوش نساز كه نسيم و بادي پروانه ام را به تار تو سپارد

چرا كه آن روز باشد لحظه ي  افتادن تو

كه آتش شوق پرواز من به سوي اوج، خواهد سوزاند دام پوشالي تو را

نتن بهر من تار غصه...

كه پروانه ي من به اوج فكر مي كند

آري،نقطه ي اوج

كه بي تاب است پروانه ام براي نشستن بر دستان مهربانش

تا خاكستر شود از گرماي عشق و مهربانيش

خداي مهربانم دوستت دارم

پروانه ي دلم به شوق تو به سوي تو مي آيد

+ به يادگار مانددر چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386به لحظه ي 21:44  توسط غم تنهايي | 

زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

 

گفت:تنهايي

گفتم:آره

 

گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 

گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

گفتم:اشتباه كردم

 

گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

گفتم:نه

 

گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

گفتم:بودم

 

گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

گفتم:بردم، همين الان بردم

 

گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

 گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره

 

گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتي:ببخشم؟

 

گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم

 

گفتم:فقط شرمندتم

 

گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

گفتم:آخه تنهام

 

گفتي:پس من چي رفيق؟

من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

 

ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 

گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

يك كلام،خدا تو بهتريني

+ به يادگار مانددر جمعه بیست و سوم آذر 1386به لحظه ي 19:49  توسط غم تنهايي | 

مرگ،خوابي شيرين،

در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد

تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.

و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت.

و باد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند

و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند

و درختان برايم دست مي زنند

و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد.

مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم

كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.

 

+ به يادگار مانددر جمعه هجدهم آبان 1386به لحظه ي 16:43  توسط غم تنهايي | 

صداي خنده هاي تو مانند صداي پر نشاط آب در بركه

مرا مجذوب كرد و به سوي تو كشاند

من آرام براي رسيدن به تو گام برداشتم

حركت كردم به سوي بركه اي زيبا

پاهايم را سنگين احساس كردم بي توجه ادامه دادم

اما هنگامي كه به تو رسيدم مرداب ديدم

و پاهايم را كه فرو رفته بودند در عشق باتلاقي تو،

كه مرا به خود مي كشيد و پايين مي برد

باتلاق را باور نكردم

پس براي رسيدن به تو تقلا كردم،پس  بيشتر فرو رفتم

آنقدر پايين رفتم كه باتلاق عشق تو غرور مرا بلعيد

و اي كاش آن لحظه مي دانستم كه اگر تقلا نمي كردم فرو نمي رفتم

به اشتباه خود دير رسيدم، بركه اي كه به سويش گام برمي داشتم

مردابي بود كه باتلاقي آن را در آغوش گرفته است

اما تو به ياد داشته باش كه نيلوفر آبي دل همين مرداب و باتلاق

را مي شكافت و اوج مي گيرد و بر فراز باتلاق مي ايستد

پس من هم اجازه نمي دهم كه مرا در خود دفن كند

من هم اوج مي گيرم همانند نيلوفر آبي و بر بالاي عشق باتلاقي تو مي ايستم

وبي ارزشي آن را به تو نشان خواهم داد

و دانستم كه روييدن آن همه گل نيلوفر در دل تو از زيبايي دل تو نيست

كه دل تو مردابيست كه عشق باتلاقي تو هزاران غرور را در دل خود دفن كرده

و حال آنها زيبايشان را به رخ عشق باتلاقي و بي ارزش تو مي كشند

 
+ به يادگار مانددر شنبه چهاردهم مهر 1386به لحظه ي 16:0  توسط غم تنهايي | 

گفتي مثل يه كوه پشت سرتم،بهم تكيه كن

تكيه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودي

 

گفتي زمين زير پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمين،آخه تو يخ بودي

 

گفتي چترتم،برو زير بارون

رفتم،اما خيس شدم،آخه تو بسته بودي

 

گفتي خودكارتم،بنويس هرچه دل تنگت مي خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودي

 

گفتي سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودي

 

گفتي جا سويچيتم،كليدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردي

 

گفتي قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتي قاب افتاد شكست

زير عكسم،عكس يكي ديگه بود

 

گفتي رفيقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدي،آخه تو حباب بودي

 

حالا من ميگم:هي رفيق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چيه ؟فكر كردي خواستم با بهم زدن خوابت تلافي كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسيديم ته خط، كل مسير خواب بودي

مسير رفاقت...

+ به يادگار مانددر سه شنبه سیزدهم شهریور 1386به لحظه ي 17:59  توسط غم تنهايي | 

کودك در كنار درساحل مشغول بازي كردن است!

با عروسك خود بازي مي كند

وآن را چنان عاشقانه دوست دارد كه انگار زنده است

نگاهش به عروسكي ديگر مي افتد

عروسك خود را بر زمين مي گذارد

و به سوي آن قدم بر مي دارد

اما آن را به دست نمي آرد نگاهي به پشت سر مي اندازد

از عروسك خودش هم خبري نيست

امواج آن را به دل دريا برده بود

كودك نگاهي به جاي خالي آن مي كند

شانه هايش را بالا مي اندازد و به دنبال توپي مي دود

عروسكي كه روزي همه ي زندگي او بود

به خاطر هوس بچگانه از دست داد

و امواج خاطرات آن را به قعر درياي فراموشي برد

و كودك بي خيال به دنبال عروسكي ديگر...

فراموش شد عروسك

به همين سادگي...

 

( پاورقي:وحال آن كودك... بزرگ شده.اما باز هم به ياد بچگي و اون روزها مي افته.وهوس بازي هاي كودكي رو ميكنه.اما اين بار بازيش خيلي خطرناك تره.بازيچش شده دل آدم ها.خنديدن به بازي گرفتن احساسات آدم ها،و آدم ها حالا شدن براش همون عروسك.اي كاش كه اگه بزرگ ميشيم جنبه ي بزرگ شدن هم پيدا كنيم.بدونيم كه آدم ها عروسك نيستن،دلشونم توپ نيست و يه فرق بزرگ كه عروسك اون ها حالا دل داره ،وغرق شدن تو درياي فراموشي شايد...يادمون باشه اگه كسي رو دوست داريم به خاطر خودمون دوستش نداشته باشيم،به خاطر خودش دوستش داشته باشيم.آخه ديگه اون عروسك نيست كه به خاطره خودمون دوستش داشته باشيم.يادمون باشه،يادمون نره كه بزرگ شديم.)

 

+ به يادگار مانددر جمعه بیست و ششم مرداد 1386به لحظه ي 21:17  توسط غم تنهايي | 

از كتابخانه ي ذهنم دفتر خاطراتم را بر مي دارم

شروع به ورق زدن مي كنم

و روزهاي زندگيم را مرور مي كنم

به صفحه هايي مي رسم كه سوخته است

به دقت مي خوانم،بله خاطرات توست

روزهاي سوخته من

مي خواهم آن صفحه ها را از دفتر خاطراتم پاره كنم

اما چه فايده كه ته برگ هاي آن بر روي دفتر خاطراتم مي ماند

آرام دفتر خاطرات را مي بندم

نگاهم به جلد آن مي افتد

ردپايي بر روي آن به جا افتاده

ردپاي توست كه روزهاي زندگي من را به زير پا گذاشتي

و از روي آن ها گذشتي

رد پاي تو به روي خاطرات من مانده است و با نگاهم آن را دنبال ميكنم

افسوس مي خورم،اما نمي دانم ...

نمي دانم افسوس از رفتن توست يا عمر برباد رفته ي خودم

به انتظار باران مي نشينم، كه رد پا را باران مي شويد

و يا راهي ديگر،

ردپاي بازگشت تو پاك خواهد كرد ردپاي رفتنت را...


+ به يادگار مانددر جمعه دوازدهم مرداد 1386به لحظه ي 19:42  توسط غم تنهايي | 

تو باران بهاري هستي

كه با بارش تو ،به من  كه بيهوده به دنبال درياي خيالي مي دويدم

نشانم دادي كه سرابي بيش نبوده

و آرامش امواج دريا را تو به من هديه دادي

همچو قطرات باران كه با كوبيدن خود به زمين

زمين را صدا مي زنند تا به ياد كوير نيفتد

قلب مرا كه در آستانه ي مرگ بود صدا زدي

تا باز بياد آورد تپيدن را

ببار كه قلب مرا از مرداب شدن نجات دادي

طروات باراني تو

طلوع اميد در آسمان گرفته ي قلب من است

كه با باريدن، اميد آسماني صاف را به من دادي

پس ببار بر اين قلب من

تا با نوازش قطرات تو آرام بگيرم

ببار باران

و بشوي غبار خستگي و غم را از من

ببار باران،ببار باران...

+ به يادگار مانددر دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386به لحظه ي 21:54  توسط غم تنهايي | 

اشتباه

هيچ گاه نيامده بود كه حالا بخواهد برود

و من را در حسرت از دست دادنش بگذارد

آن خيالي بوده كه من مي پنداشتم او را در كنار خود دارم

حال ميابم كه توهم و سرابي بيش نبوده

و من خود را داشتم بيهوده در سراب غرق مي كردم

اما لحظه ي تلخ خستگي من كه ايستادم از خستگي

خواستم كه گوش كنم صداي امواج دريايي را كه به دنبالش در حركتم

تا با شنيدن آن جاني دوباره بگيرم براي ادامه ي راه

اما هر چه دقت كردم صداي موجي در كار نبود

آن لحظه بود كه فهميدم درياي من سراب بوده است

 و من هم به دنبال سراب بودم

نگاهم به پشت سر مي افتد،

 زندگي سوخته ي خود را ميبينم از پي سراب رفتن

كه آتش گرفته عمر من و خاطرات تو كه هيزم اين آتش است

و تمامشان از نگاهم رد ميشوند و مي بينم كه چگونه سراب ساختم

آري،گرماي سوزان عشق پوشالي تو

 زندگي بهاري و سبز من را كوير وبيابان كرد

و درياي مواج و خروشان من را به سرابي پوچ تبديل كرد

و چه ساده سوخت عمر من

تو سراب بودي، سراب

 

+ به يادگار مانددر دوشنبه یازدهم تیر 1386به لحظه ي 16:12  توسط غم تنهايي | 
 
خانه
سوز دل
خاطرات
درباره وبلاگ

در صورت باز نشدن وبلاگ چند بار رفرش كنيد يا كليد F5 را بزنيد


نوشته های پیشین
شهریور 1390
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
lesfleurs
گلاب
مهرگان
آمده ، یار آمده در بگشایید
عشق بي انتهاست
عشق خاكستري
سفر عشق
نامه اي به قلبم
احساس زيبا (پگاه)
بوسه هاي عاشقانه ام بر باد
كيان مهر
بارون بهاري
?...؟
حرف هاي يك دل
زندگي ساده
بابا حبيب
دنيا
عاشقانه
فرياد زير آب
عشق بي منتها (كوچولوهاي تنها)
خداي مريم
خداوند مظهر عشقه
پروانه
كتاب عشق
تو هم پر
جوجه اردك زشت
سارا (دختر مهربون)
دختر تنها
.•* *•. .•تنـهـایــی.•* *•. .•
آريايم باش،شقايقت خواهم ماند
جاده سرگردان
آه شب
رد پاي عشق
قاصدك عشق
مرگ گلبرگ هاي مريم
كلبه تنهايي من
باران
صفر عاشقي
بوسه هاي عاشقانه ام بر باد
فراتر از عشق
بوي گندم
رازان پرستوي مهاجر
مريم عزيز
مسافر روشنايي
بوف تنهايي
جهش
دختر خاكستري
حكايت يك دختر
قروقاطی
 

 RSS