تبليغاتX
غم تنهايي
غم تنهايي

گرچه من قاريم،اختيارم هست دست دوست،اينكه گويم كه بينم كه شنوم همه دست اوست

زير آسمان دلتنگي خانه اي دارم

كه خورشيدش هميشه در حال غروب است

خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم

پنجره اش به روي انتظار باز مي شود

و پرده هايش از جنس فاصله هاست

ديوار هايش به رنگ سياه است و

نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده

 تنها همخانه و همسايه ام غم است

زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است،

هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است

وكليد خانه هم در دست اوست

مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به  تماشاي انتظارمي نشينم

تا او مرا از اين قفس آزاد كند

كه كليد خانه ام در دستان اوست

 و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را

اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود

نام خانه ي من تنهاييست

 

+ به يادگار مانددر پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386به لحظه ي 0:27  توسط غم تنهايي | 

براي رسيدن به لحظه ي بازگشت او

بي درنگ جاده ي زمان را پيش گرفتم تا زود تر خود را برسانم

پس شروع به دويدن در زمان كردم . ثانيه ها را يك به يك پشت سر گذاشتم

فقط به لحظه ي بازگشتنش فكر مي كردم و مي دويدم و ثانيه ها را پشت سر مي گذاشتم

پس از پشت سرگذاشتن بسياري از ثانيه ها

ايستادم، ولي هيچ به آن لحظه نزديك نشده بودم

به شوق لحظه ي بازگشتش دوباره دويدم و ديويدم در زمان و به جلو پيش مي رفتم

اما انگار قرار است به آن لحظه هيچ گاه نرسم

باز به دويدن ادامه مي دهم...

ديگر جاني برايم نمانده اما همچنان از لحظه ي بازگشت او خبري نيست

انگار هر ثانيه اي كه پشت سر مي گذارم از ميان بري

باز خودش را از من پيش مي اندازد

لاشخورها را مي بينم كه بالاي سر من پرواز مي كنند

 و مرگم را جشن مي گيرند

اما من كه هنوز زنده ام !!!

پس آنها چرا بالاي سر من پرواز مي كنند

بي اعتنا مي گذرم

ديگر جاني ندارم،سلانه سلانه به راه ادامه مي دهم

و الان كه در حال جان دادنم فهميده ام كه چرا لاشخورها  آواز مرگم را مي خواندند

فهميدم كه در تمام اين مدت در حال جان دادن بودم

مرگ من تدريجي بوده است و پايان مسيرم فقط چشم به راهي

بله ، مرگ تدريجي

همان انتظار...

 

+ به يادگار مانددر یکشنبه بیستم خرداد 1386به لحظه ي 17:19  توسط غم تنهايي | 
سلام

انگار نميشه آپ نكنم.شايد دلم خيلي پر بوده خودم خبر نداشتم يا شايد نمي خواستم خبر داشته باشم.

دوستان ميگن چقدر غمگين مينويسي،حتي اونايي كه نزديكتر هستند ميگن اصلا بهت نمي اومد،اگه غم مي نويسم دليل اين نيست كه چيزي براي خوشحالي وجود نداره،مثل همين سلامتي كه به راحتي از كنارش ميگذريم.شايد بگين اين جمله كليشه شده اما واقعيته و خيلي خيلي خوبيهاي ديگه كه يكتاي هستي گذاشته واسه ما ها.اما وقتي كه : 

 

~~او*غروب*تنهايي*غم~~

 

يه دليل غم هست در مقابل هزاران دليل خوشي اما سختي اينجاست كه آدما وقتي شادن كه دلشون شاد باشه و دل هم خونه ي عشق هست. وقتي صاحبخونه، خونه نباشه،

 بقيه خوشي ها پشت در مي مونن اما وجود دارن و ما مي بينيم اونارو و قدر اونارو هم مي دونيم و دوست داريم اون خوشي و خوبي هارو و دليل بر نديد گرفتن اون خوشي ها نيست.

پس من تمام خوشي ها را دوست دارم، اما غم تنهايي در خانه ي دل را به روي آنها باز نمي كند.

و غم كه با وفا تر ،حتي از سايه ام كه مرا هيچ گاه تنها نمي گذارد،با كدام انصاف اين با وفا را از خود برانم؟؟؟

 

خدايا

مرا ببخش كه ديگر خوشي ها را پشت در خانه ي دل گذاشته ام.

مي دانم كه آنها نيز مرا دوست دارن

اما افسوس كه كليد خانه ي دل را غم تنهايي از من ربوده است.

خدايا

سپاسگذارم كه مرا در تنهايي هايم تنها نمي گذاري

و باز هم عرق شرم مي نشيند بر صورتم از بخشش بي انتهايت با وجود گناهان بي شمارم.

و التماس مي كنم كه هيچ گاه تنهايم نگذار.

مرا ببخش،مرا ببخش،مرا ببخش بر تماميه گناهانم.

 

خداي عزيزم دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم...

+ به يادگار مانددر سه شنبه پانزدهم خرداد 1386به لحظه ي 1:7  توسط غم تنهايي | 
نمی خواستم آپ کنم.آخه نظرم این بود که هفته ای یک یا دوبار آپ کنم

اما الان که ساعت ۱:۳۷ دارم آهنگ حامد رو گوش میدم به اسم دروغ.دلم گرفته بود داشتم ترانشو می نوشتم بعد دیدم خیلی شبیه حرفام هستش گفتم که ترانشو بذارم تو وبلاگ.

بدون تو مي ميرم منو تنها نذار

نگو با تو نمي مونم خدا نگهدار

سخته تو نباشي بمونم بي تو

كم داره دل من زنگ صداتو

عشق تو دروغ بود

عاشق تو بودم منو نخواستي

رفتيو چه ساده دلمو شكستي

تو رو دوست داشتم قده يه دنيا

رفتيو دلمو گذاشتي تنها

دروغ بود دروغ بود عشق تو

برنمي گردي تنها مي مونم

من مي مونم و اين دل ديوونم

نذار بمونم تو بي كسي هام

دستاي گرمتو بذار تو دستام

تنهام گذاشتي تنهات نذاشتم

بيشتر از جونم تورو دوست داشتم

بدون تو مي ميرم اگه نياي

مي خوام ببينمت بگو كجايي

+ به يادگار مانددر دوشنبه چهاردهم خرداد 1386به لحظه ي 1:42  توسط غم تنهايي | 

حسرت...

واژه اي

پر مفهموم اما نا مفهوم

ساده اما مرموز

پر احساس اما بي احساس

محكم اما شكننده

نهايت خواستن و نداشتن

واژه اي كه هر گاه در ذهنم جاري مي شود

نگاهم را به نقطه اي مي دوزد

قلبم را جولانگاه غم مي كند

غم فرياد مي كشد و تمام وجودم را پر ميكند

و باز گواهي ديگر كه هنوز غم مرا تنها نگذاشته

اما حسرت براي من

فقط يك معنا دارد

تو را در كنار خود نداشتن...

بگذار که در حسرت ديدار بميرم

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار بود مردن و روي تو نديدن

بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و انوده شب تار بميرم

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب

دربستر اشک افتم و ناچار بميرم

ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست

تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم

بگذار بدانگونه وفادار بميرم

 

+ به يادگار مانددر شنبه دوازدهم خرداد 1386به لحظه ي 22:51  توسط غم تنهايي | 

نگاهم به دور دست هاست و باز به تو فكر ميكنم

و باز مي خوانمت كه باز گردي، آري تو

تو كه بن بست راه عشق شدي

تو كه برايت شكستم تمامي پل هاي پشت سر را

تا رقيبان نرسند به عشق ما

شكستم با باور آنكه هيچ گاه تنها نمي مانم

و حال كه مي نگرم خود را تنها مي بينم

تو رفتي و من ماندم

من ماندم بر سر دوراهي بن بست و پل هاي شكسته

نه راه بازگشت براي خود گذاشتم و نه راه ادامه برايم گذاشتي

راهي جز سقوط برايم نمي ماند براي رهايي از بن بست

سقوط از ژرفاي عشق تو به پستيه فراموشي

كه پاياني جز غرق شدن خاطره ها و عشق ندارد

كه مرگيست غمناك براي من

كه با تمام وجود فرياد مي زنم دوست داشتنت را

باز گرد،بازگرد، تا دستان گرمت را بگيرم

اوج بگيرم تا انتهاي عشق و خود را برهانم از  اين بن بست

بازگرد تا قبل از آنكه سقوط بر من غلبه كند

بازگرد در زماني كه تواني دارم براي مقاومت با سقوط

با خیال آمدنت به دور دست مي نگرم تا آمدنت را ببينم...

 

+ به يادگار مانددر شنبه دوازدهم خرداد 1386به لحظه ي 0:40  توسط غم تنهايي | 

خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ

حسودیم میشه به تو بی صدائی و یه رنگ

دل عاشق نداری پیش کس جا بزاری

تا با غم بشکننش از چشات خون بباری

پا نداری که بری دنبال یار شهر به شهر

وقتی پیداش میکنی نه خوادت با ناز و قهر

گوش نداری بشنوی جمله های عاشقانه

بفریبنت تو را با دروغ و وعده هاي عاميانه

كاش منم سنگی بودم غافل از غصه وغم

عمر ما كوتاه وكم ،عمر تو تا به ابد


I MISS YOU

+ به يادگار مانددر جمعه یازدهم خرداد 1386به لحظه ي 15:56  توسط غم تنهايي | 
به نام او كه در تنهايي هايمان تنهايمان نمي گذارد

خودم...
يه خسته از عشق اما وفادار
يه دل شكسته اما اميدوار
يه منتظر
يه چشم به راه
يه خسته كنار راه
يه نگاه مونده به جاده

منم مثل همه آدم ها يه دل دارم كه اونم گرفته حالش.حالا منو كشونده اينجا...
ميخوام اينجا بنويسم
مينويسم....
مينويسم همه ي هق هق تنهايي را ...



در خواب ناز بودم شبی ... دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او ... دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا ... از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی ... هر شب به من سر می زند

+ به يادگار مانددر جمعه یازدهم خرداد 1386به لحظه ي 15:55  توسط غم تنهايي |