تبليغاتX
غم تنهايي
غم تنهايي

گرچه من قاريم،اختيارم هست دست دوست،اينكه گويم كه بينم كه شنوم همه دست اوست

صداي خنده هاي تو مانند صداي پر نشاط آب در بركه

مرا مجذوب كرد و به سوي تو كشاند

من آرام براي رسيدن به تو گام برداشتم

حركت كردم به سوي بركه اي زيبا

پاهايم را سنگين احساس كردم بي توجه ادامه دادم

اما هنگامي كه به تو رسيدم مرداب ديدم

و پاهايم را كه فرو رفته بودند در عشق باتلاقي تو،

كه مرا به خود مي كشيد و پايين مي برد

باتلاق را باور نكردم

پس براي رسيدن به تو تقلا كردم،پس  بيشتر فرو رفتم

آنقدر پايين رفتم كه باتلاق عشق تو غرور مرا بلعيد

و اي كاش آن لحظه مي دانستم كه اگر تقلا نمي كردم فرو نمي رفتم

به اشتباه خود دير رسيدم، بركه اي كه به سويش گام برمي داشتم

مردابي بود كه باتلاقي آن را در آغوش گرفته است

اما تو به ياد داشته باش كه نيلوفر آبي دل همين مرداب و باتلاق

را مي شكافت و اوج مي گيرد و بر فراز باتلاق مي ايستد

پس من هم اجازه نمي دهم كه مرا در خود دفن كند

من هم اوج مي گيرم همانند نيلوفر آبي و بر بالاي عشق باتلاقي تو مي ايستم

وبي ارزشي آن را به تو نشان خواهم داد

و دانستم كه روييدن آن همه گل نيلوفر در دل تو از زيبايي دل تو نيست

كه دل تو مردابيست كه عشق باتلاقي تو هزاران غرور را در دل خود دفن كرده

و حال آنها زيبايشان را به رخ عشق باتلاقي و بي ارزش تو مي كشند

 

 

+ به يادگار مانددر شنبه چهاردهم مهر 1386به لحظه ي 16:0  توسط غم تنهايي |