تبليغاتX
غم تنهايي - باران
غم تنهايي

گرچه من قاريم،اختيارم هست دست دوست،اينكه گويم كه بينم كه شنوم همه دست اوست

تو باران بهاري هستي

كه با بارش تو ،به من  كه بيهوده به دنبال درياي خيالي مي دويدم

نشانم دادي كه سرابي بيش نبوده

و آرامش امواج دريا را تو به من هديه دادي

همچو قطرات باران كه با كوبيدن خود به زمين

زمين را صدا مي زنند تا به ياد كوير نيفتد

قلب مرا كه در آستانه ي مرگ بود صدا زدي

تا باز بياد آورد تپيدن را

ببار كه قلب مرا از مرداب شدن نجات دادي

طروات باراني تو

طلوع اميد در آسمان گرفته ي قلب من است

كه با باريدن، اميد آسماني صاف را به من دادي

پس ببار بر اين قلب من

تا با نوازش قطرات تو آرام بگيرم

ببار باران

و بشوي غبار خستگي و غم را از من

ببار باران،ببار باران...

+ به يادگار مانددر دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386به لحظه ي 21:54  توسط غم تنهايي |